داف رو خوده ما درست کردیم,حالا اون داره مارو درست (میکنه).
اختلاف بین آدمها,شد داف.
داف به عنوان یک جایزه برای ما مطرح شد,البته کسی نمیدونه که چه کارهایی باید کرد تا لایق این جایزه بشیم,هیچ راهِ مشخص برای رسیدن به قهرمانی و فتح داف وجود نداره.دوستان معتقد هستند که عنصر شانس بسیار تاثیر گذاره.
داف تنها جایزه ایی که برندشو خودش انتخاب میکنه.
پس بییاید دعا کنیم ...
دعا تقدیر رو عوض میکنه.
(لومباردو)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 3:38  توسط ژنیکوماست
|
فکر می کردم به این که در نگاه داف زندگی چگونه است، و در امتداد چگونگی زندگی موجوداتی را که از کنارش عبور می کنند چطور نگاه می کند، و در امتداد نگاهش به موجودات "من" برایش چه تعریفی دارم. و بعد می خواستم مقایسه کنم من را در نگاه او با او در نگاه من. زیاد فکر نکردم. مگر زندگی از نگاه من چگونه است که حالا موجودات اطرافم را نسبت به آن ببینم و بعد چیزی از بینشان در بیاید به فرم و محتوای داف. شاید بگویید که داف محتوی ندارد، ولی به درک! مسئله مهم این است که زندگی در نگاه ما گه است. و همه موجودات را که از این منظر نگاه کنی چیزی نصیبت نمی شود. حالا داف ها هر چه می خواهند ببینند و فکر کنند.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:20  توسط ژنیکوماست
|
این روز هاحتی با خاطرات هم تنهاییم,دیگه نه تو (الان) جایی داریم,نه تحمل سر زدن به خاطرات رو داریم.از حال و گذشته,حالم به هم می خوره.
هر کسی از دختر کوچولو های دوران بچه گیش (شاید هم بازیه تو کوچه یا توی مهد) که با همون بچه گیشون دل آدم رو می بردن تصویری تو ذهنش داره,تو فکرت چه حرفها,بازیها,کارها,زندگیها ... .وقتی که دختره نگات می کرد,احساس پیروزی و غرور میکردی.فکر می کردی که کار مهمی کردی و آدم مهمی هستی,دوست نداشتی دیگه نگاهش ازت دور بشه.اما...
عاشقی تو بچه گی عالمی داره.کاش می شد این چیزا رو همون موقع,همون جا چال کرد,که الان اینقدر آدمو اذیت نکنه.حالا میفهمم اون زمان هم خوب نبوده.
الان اون دختره احتمالا خوشگل تر شده,بینی شو عمل کرده, آرایش میکنه,مانتوی تنگ و کوتاه میپوشه,حتما عطر پرتغال هم به خودش میزنه و ... خلاصه داف شده.
هم او موقع ک.و.ن ما رو می سوزوند,هم الان.
(لومباردو)
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:50  توسط ژنیکوماست
|
چون علاقه زیادی به تف سر بالا انداختن دارم خواستم یک چند تایی بیاندازم تا سر و صورتم یک حال اساسی ببرند و این ها از گوش دادن به زلف نامجو می آید که من را یاد خاطرات زجرآوری می اندازد که زندگی ام را رساند به این جا که حالم از سر تا پایش به هم می خورد. تف به همه چی از پایین تا بالایش! از دانشگاه شبیه جند.ه خانه مان تا خانواده استالینیستی مان و حکومت مسخره مان و دین خنده دارمان و آرمان های پوچمان و شریط اقتصادی گهمان و دوستان طنزمان و قیافه تخمیمان و ... الان بیشتر از یک سال از آن روزها می گذرد و هیچ چیز تغییر نکرده است. تنهایی... تنهایی... تنهایی عریان!!
که یک بار کلاغ می شود که رید توی تخم چشمم و یک بار شالگردنی که مادرم برایم بافته بود تا خودم را دار بزنم!!! باقی همین است ...
دوست داشتن مبتذل است، عشق مبتذل است، تنهایی مبتذل است، رفاقت مبتذل است، صداقت مبتذل است، بهانه ها مبتذلند، نگاه ها مبتذلند، خانواده از همه چیز مبتذل تر است، کلمات هم و تمام تصاویر و ترانه ها!، عدالت هم چیزی بیشتر نیست! و ... زندگی... که همیشه همین است...حالم از دوست داشتن این و آن به هم می خورد. دلم می خواهد سیگار دود کنم و حتی این هم نمی شود. سیگار امشبم تمام شده و یاد سیگار هایی می افتم که بی جهت در روز کشیده ام. از کنارم بگذرید هر چند که اشتباه می کنید ولی اگر برگردید اشتباه خود را تکرار می کنید!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:29  توسط ژنیکوماست
|