من نشسته بودم
من نشسته بودم رو تخت و مونا و دو تا دوست ديگش، خودشون را يک جوري روي دو تخت کناري جا داده بودند. همين جور که داشتم با مونا حرف مي زدم به يکي از دوستاش اشاره کرد و اون هم اومد رو تخت من و کنار من خوابيد و شروع به ماليدن خودش به دست و پاي من کرد ولي من همچنان داشتم با مونا حرف مي زدم! مونا به رفيقش که حالا داشت با آلت بنده ور مي رفت گفت که شروع کن ديگه و اون هم يک دفعه لخت شد و و همين جور که لباساي من رو در مي آورد فهميدم که قراره با هم سکس داشته باشيم! اون هم جلو منا و اون يکي رفيقش که با چشماي از حدقه در اومده و يک لبخند شهوت انگيز داشت به سکس ما نگاه مي کرد! منا ولي با آرامش خاصي رفيقش رو راهنمايي مي کرد که چي کار کنه چون سليقه من رو خوب مي دونست. از اول هم معلوم بود که اين لکاته خوشگلي که الان اين چنين به پر و پاي من مي پيچه موفق نمي شه تا اسپرماي من رو ببينه و همين باعث شد منا از دست رفيقش ناراحت شه و بد و بيراه بارش کنه اما نمي دونم چرا من رو مجبور کرد پولش رو بدم! من چند تا دو هزاري داشتم و چند تا هزاري، دويستي و صدي و يک چک پول پنجاه هزاري! فکر کنم صبح که داشتم مي رفتم مسجد چند تا از اون هزاري ها و دو هزاري ها رو گذاشتم رو تختش. داشتم حساب مي کردم که من و اون لکاته حدود دوازده بار با هم سکس داشتيم و اگر هر بار را پنج هزار تومان هم حساب کنم، که ان هم با اين پول برات ناز مي کنه، ندارم که بدم. گفتم حتماً منا يک جوري راضيش مي کنه. مسجد پر بود از سني ها اما جواني که داشت براي نمازگزاران حرف مي زد دائم به سني ها بد و بيراه مي گفت و عمر و عثمان و ابوبکر رو مسخره مي کرد و برامون اثبات کرد که عثمان تو دبي کشته شده. ما مدينه بوديم. طرف همين جوري بين ما راه مي رفت و حرف مي زد و بعد نشست دم در و يکي از رفقاش که فکر کنم بيست و پنج رو به زور داشت ادامه داد به حرف زدن که يکي از حضار که دختر جواني بود گفت که من خواهر زاده اکبر گنجي ام و همه براش دست زديم. سخنران هم همين طور و بعد از دختر پرسيد که دائيت الان کجاست؟ يادم نيست کجا رو گفت. شلوغ بود و نمي شنيدم. سخنران مي گفت که حاضره برا اکبر آقا همه کار بکنه و يک خاطره ازش تعريف کرد و چشماش پر از اشک شد که من ديگه از در اومدم بيرون که همون دم در يکي از اين شرطه هاي عرب به سمتم حمله کرد و تفنگ کشيد که من هم تفنگم رو در آوردم و به تفنگش تير زدم. بعد يک پليس ديگه اومد که با اون هم همين کار رو کردم و پشت بندش يکي ديگه. کلي تفنگ رو زمين موند ازشون که همه رو جمع کردم که باعث شده بود وزنم زياد شه. اندازه هاي مختلفي داشتند. يکي از تفنگ ها که اندازه خمپاره انداز بود رو رو دوشم گرفتم که نماز تموم شد و همه از مسجد ريختن بيروم. من هم يکي رو که رو پله داشت راه مي رفت رو با اين تفنگ گنده روي دوشم زدم. چون اون هم مي خواست همين کار رو بکنه. بعد يکي دستش رو گذاشت رو شونم. برگشتم ديدم منا ست. بهم گفت که چرا پول رفيقش رو ندادم و من توضيح دادم که دادم. اما باور نمي کرد. عصباني بود. رفيق کثافتش هم اومد و گفت که ندادي. رفتيم خونه ولي اثري از پول روي تخت نبود. دست کردم تو کيفم و چک پول رو دادم منا. منا هم داد به رفيقش. داشتم فکر مي کردم که اگه رفقاي منا يک مشت جندن از کجا معلوم خود منا اينجوري نباشه؟! ولي منا به من وفاداره. اين رو نمي دونم از کجا مي دونم! و البته می دونم که اشتباه می کنم اما این اشتباه رو دوست دارم!
منم دروغای قشنگ رو دوست دارم مثل تو!
پ.ن: اگه پرادو نداشته باشی یا خونتون جایی نباشه که اولین برف رو سقف شما بباره، مجبور می شی بفهمی هگل چی می گفته!