تبليغاتX
ذهن دافیده
چرخ تاریخ را نبرد دافیده ها حرکت می دهد.
من دارم که غلط زیادی می کنم! یعنی این که من دارم غلط زیادی است یا این غلط است که من زیادی دارم یا من دارم و حالا می توانم زیاد غلط کنم یا من دارم ولی غلط می کنم زیاد چون زیاد بلد نیستم! که اگر این آخری باشد آن وقت گه می خورم که ذهن دافیده درست می کنم چون دافیده ها درست می کنند.

اما این که من دارم غلط زیادی می کنم بیشتر برای این است که دوباره این بی خوابی زده است به کله ام و بدون مشورت با رفیق دافیده ام در حال ضر ضر کردن نیمه شبانه ام هستم ولی آیا یک دافیده اصیل بی خوابی به سرش می زند؟! آه اگر داف سرودی می خواند... یا آه ای داف چهره صورتی ات پیدا نیست و از این چس ناله های بی دافی. از این بهترش را هم بلدم اگر پست مدرن شوم یا پستم مدرن شود. دیشب خواب همان داف سفید برفی با عینک دودی مارک دار و موهای خنده دارش را دیدم. با هم راه می رفتیم و من برایش آواز می خواندم. بعد ناگهان در کمال خوشحالی چاقویش را کرد در حدقه ی چشمانم که یک مشت کلاغ در به در ریختند در گودی همان حدقه ی خون آلود خالی شبیه خالی خودش که گفتم این هم از شوخی های مضحکش است دوباره چشمانم در می آید. هه. -خیال صبور- خودم هم هنوز گیج و منگم. نه از آن منگی ها که به فکر کسی برسد! ریشه ی الهی و عرفانی هم ندارد.  یک جور زیر خاکی است. مزه ی همان تو دهنی های جانانه را می دهد، که خودم را هر چند روز یک بار میهمان می کنم. اتاق نبش توالت همان خانه ای را که نقاشی کرده بود -دستان یک مرد- نم کشیده است. من هم بوی نا گرفته ام. این را از پره های بینی همان داف سفید برفی که باز و بسته می شود می فهمم.
شاید هم چندین سال است در همین اتاقک بدون چوب پوسیده شده ام رفته است پی کارش!
نمی دانم. اما اگر بودن را صرف کنم حتماً نمی دانم.

خلاصه کنم بی خوابی را می فهمم که معنی از دستهای جهان لب پر می زند . واژه ها از راز به خود می لرزند . چنانچه مصنف بزرگ در بوطیقا آورده است : " دافی جون ، بیا برگرد به خونه ... دافی همدم من . " که ضر زیادی است! و اگر نه من الان خواب بودم.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 5:36  توسط ژنیکوماست  | 

شاید ذهن دافیده، ذهنی است که داف دیده باشد. این احتمالش زیاد است. احتمال کم برای دافی است که ذهن دیده باشد. داف ها فقط می بینند. یعنی درخت نمی بینند، چوب قهوه ای می بینند و برگ های سبز و اگر زمستان باشد و کاج و این جور سگ جان ها نباشند، فقط همان چوب قهوه ای را می بینند. این یعنی داف ها درخت را چون دیدنی نیست نمی بینند. داف ها کلّه می بینند. یعنی کلّه اش را می بینند و ذهنش را نمی بینند. این ذهن است که داف می بیند. یعنی همان سینه ها و دست ها و پا ها و لب ها و منحنی های زیبنده و فریبنده را می بیند و نتیجه میگیرد که: داف!

نگارنده صادقانه اذعان می کند که دافیده است آن طور که این روزها تنها این اسپرم ها هستند که حرکت می کنند. از چپ و راست چشم، بالا و پایین می پرند، می روند و می آیند و گاهی دیگر نمی آیند. ذهن دافیده ادبیات دافیده دارد، و این چنین ذهن دافیده این چنین می گوید شعر دافیده اش:

یاد بوی داف باشد امشب و فردای ما               شرح روی داف باشد منظر دنیای ما

جز وجود داف در خاطر نمی آید دمی                مشق اسم داف باشد خط خط انشای ما

انحنای ابروش هر جای باشد در نظر                 لیک خط راست باشد عادت این جای ما

در خیال ماست هر دم روی او کین آسیاب         می نگردد لحظه ای بی آب استمنای ما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:51  توسط ژنیکوماست  |